منو حالا نوازش کن
که اين فرصت نره از دست
شايد اين اخرين باره
که اين احساسه زيبا هست
منو حالا نوازش کن
همين حالا که تب کردم
اگه لمسم کني شايد
به دنياي تو برگردم
هنوزم ميشه عاشق بود
تو باشي کاره سختي نيست
بدون مرز با من باش
اگرچه ديگه وقتي نيست
نبينم اين دمه رفتن
تو چشمات غصه ميشينه
همه اشکاتو ميبوسم
ميدونم قسمتم اينه
سروش دادخواه
***
همين يه ذره اي هم كه از آهنگ جديد ابي شنيدم كافي بود تا ديوونم كنه! بي صبرانه منتظرم تا اين آهنگ بي نظير رو كامل بشنوم ...
***
غزلك ببخش اگه وداعم عاشقونه نيست
وقت ِ رفتن ، روي گونه ، قطره اي روونه نيست
اينجا آدما همه با عقلاشون عاشق ميشن
توي شهر عاقلا جاي من ِ ديوونه نيست
غزلك ، با ما نگرد كه اعيونا نبيننت
تورو مثل ما خفيف و دست ِ كم نگيرنت
دور ِ من پيله نكن كه شازده هاي شهرتون
جاي شاخه هاي هرز از تو گلا نچيننت
آخه تو شهر ِ شما دل كه خريدار نداره
با فقيري مثه من اينجا كسي كار نداره
شماها حساب كتاب مي كنين و عاشق ميشين
ولي تو مرام ِ ما ، دل در و ديوار نداره ...
***
كيه كه آخر ِ ديوونگيه واسه چشات ؟
كيه جز من كه ميميره واسه لحن خنده هات ؟
كي واسه ات قصه ميگه شبا كه خوابت نمي ره ؟
كيه پا به پات مياد وقتي كه بارون ميگيره ؟
كيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا مي كنه ؟
اگه يك جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه
يه شبه موي تو رو به صدتا مهتاب نميده
پات ميسوزه ولي تن به سايه و آب نميده
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي يفتم
هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره
هنوزم مي گم خدايا كاشكي برگرده دوباره
***
من يه كوچه ، تك و تنها ، بي عبورم
اگه نگذري هميشه سوت و كورم
من يه برگم ، اگه باشي تو يه عابر
يا يه آبادي ، اگه باشي مسافر
رهگذر ! سكوت اين كوچه رو بشكن
تا سحر شه شب ِ تنهاي تو با من
حالا كه كوچه اميدش يه عبوره
نگو سخته ، نگو ديره ، نگو دوره
اگه دوري ، اگه نزديك ، اگه تنها ، اگه تاريك
همدم ِ غربت ِ تو منم ! همين كوچه ي باريك
شب ِ تنهاي تو بي كوچه كه انتها نداره
شب ِ من غير ِ قدمهاي تو كه صدا نداره ...
***
باورم نميشه دستات
توي دست ِ من نباشن
رو در و ديوار ِ خونه
گرد ِ تنهايي بپاشن
باورم نميشه چشمات
بره، مال ِ ديگرون شه
با غريبه آشنا شه
با غريبه مهربون شه
تو هموني كه مي گفتي
توي دنيا
هيشكي مثل من نميشه
تو هموني كه مي گفتي
كاشكي قلبم
مال ِ تو باشه هميشه ...
***
قشنگه نامه هات ولي
حس مي كنم واقعي نيست
از رو نوشتي ، اينجوري
نمره ي ديكته ات ميشه بيست
قشنگه نامه هات ولي
براي ديگرون ،نه من
دوست دارم كهنه شده
بسه از اين حرفا نزن
واسم مهم نيستي ديگه
نه تو ، نه كاغذاي تو
دل ديگه مشكي پوشيده
نشسته به عزاي تو
واسم مهم نيستي ديگه
ياد ِ تو مرده تو دلم
ديگه ازت بدم مياد
فقط همينه مشكلم
نگو كه قول ميدي بهم
نگو قسم خوردي ديگه
يه خورده ديره ، آخه تو
براي من مردي ديگه ...
---
ديشب بعد از مدتها دوباره كتاب "كافه نادري" رو برداشته بودم و مي خوندم ... يه سري از شعراشو خيلي دوست دارم ... گفتم به عنوان خداحافظي بزارم اينجا ... هميشه فكر ميكردم 80 سالمم كه بشه بازم با همه ي كمر درد و كوفتايي كه آدم تو پيري ميگيره حتما" ميام نت و وبلاگمو آپديت مي كنم ... اما الان ... آدم حتي نمي تونه دو دقيقه بعدشو پيش بيني كنه ! ... به هر حال دارم ميرم ... شايد واسه هميشه ... شايدم نه ! .... البته " هميشه " واسه هر آدمي يه مدت خاصي رو داره ! يكي هميشه براش 9 ساله ! يكي 2 ماه ! يكيم مثل من هميشه براش يعني تا آخرين لحظه اي كه قلبش ميزنه .... !! ... به هر حال ... چون نمي دونم كه برميگردم يا نه ، وبلاگم رو حذف نمي كنم ... چون اگه يه روزي برگردم كه البته احتمالش هست ،دوست ندارم برم يه جاي غريبه و از اول شروع كنم ... دلم مي خواد همينجا و همونجا ( اون يكي وبلاگم ) رو ادامه بدم ... دليل اينم كه عنوان پستم "خداحافظي از خودم " ـه (!) اينه كه اينجا رو رسما" هيشكي جز خودم نمي خونه و نمياد ! واسه همين از خودم خداحافظي كردم ... كماكان مي نويسم ولي رو كاغذ ... ديگه وبلاگ نه ... تا كي ؟ ... نمي دونم ... خداحافظ ... !
صد بار تو را گفتم : كم خور دو سه پيمانه ...
كه هرچه آتش ديوانه شد
ديگر
آب، جوش نيامد ...
پرتقال ها
خورشيد هاي بي شماري شدند
كه صبح بر شاخه رسيدند
و ماهياني كه در آسمان شنا مي كردند
از دهانه ي غاري كه ما به آن ماه مي گوييم
مي آمدند و مي رفتند ...
انگار
كسي قانون هاي جهان را عوض كرده بود ...
من ترسيدم ...
و راز ِ دوست داشتن را
مثل جنازه اي كه هنوز گرم است
در خاك باغچه پنهان كردم ...
به دنبال تو
بر درها
در زدم ...
دريا باز كرد ...
اسب ها چنان مي دويدند
كه يال ِ موج و موج ِ يال
شعر را به هم مي زد ...
برگشتم ...
و نقطه اي بيشتر در برابرم نبود ...
آنقدر دور شده بودم
كه زمين
نقطه اي بيشتر نبود ...
فكر كن ...
در واگني باشي
كه از قطار جدا مي شود ...
و پايي را كه از ايستگاه برداشته اي
بر خاك ِ رس ِ كوير بگذاري ...
چه كلماتي داشت
اگر با دهان ِ كفش هايت شعر مي گفتي !
من اما ...
بيشتر نگران عمر بودم ...
تا نگران آب ...
و نمي دانستم عمر ، بدون آب
از گلويم پايين نمي رود ...
مي ترسم ...
مي ترسم از اين خواب
كه هر لحظه مرا دورتر مي برد ...
و هرچه بيشتر شانه هايم را تكان مي دهي
بيشتر خواب ِ ساعتي را مي بينم
كه در گورستان زنگ مي زند ...
فكر كن ..
به باراني كه از پيراهنت مي گذرد
از پوستت مي گذرد ...
و از درون
تو را غرق مي كند ...
حالا
تو مرد خسته اي هستي ...
كه كم كم ، بيشتر مي شوي ...
در خيابانها مي دوي ...
و لااقل
هميشه چند دست
براي گرفتن ِ زخم هات كم داري
در باران ها مي دوي و
نمي داني
خشم ِ يك تپانچه ي خيس
ديگر به هيچ دردي نمي خورد ...
آه ، باروت ِ نم كشيده ي من !
پرندگان به آسمان رفته اند ...
و خورشيد
از هيزم پرندگان روشن است ...
اين گونه است كه تنها مي شوم ...
و تو را چون ميداني از مين هاي خنثي نشده
بغل مي كنم ...
حالا
مي توانيد يك دقيقه سكوت كنيد ... !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مي توانيد
سنگي بر اين شعر بگذاريد ...
نامي بر آن ننويس !
بگذار فكر كنند
مردي
با اين همه گلوله در سينه
گريخته است ....
---
گروس عبدالملكيان
ماهي هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !
----
(( فريدون مشيري ))
تو
آسمان را کشتی !
روز به سختی از زیر در
از سوراخ کلیدها به درون آمد
اگر دست من بود
به خورشید مرخصی می دادم
به شب اضافه کار !
سیگاری روشن می کردم و
با دود
از هواکش کافه بیرون می رفتم...
مه مي شدم در خيابان ها
كه لااقل
اين همه گم شدن را
اتفاقي كنم ...
چقدر كلمات تنهايند ...
چقدر تاريكي آمده است ...
چقدر كلمات در تاريكي جا عوض مي كنند...
چقدر طبيعت لاغر شده است ...
...
به چيز هايي در اتاق
كه چيزهايي هم نيستند
خيره مي شوم ...
و دل خوش مي كنم
به جير جير پرنده اي
كه در لولاي در گرفتار است ...
(( گروس عبدالملكيان ))
من فقط يه گريه بيشتر دارم و يه خنده كمتر
اينه فرق من و تو اول و آخر
سهم آسمون كه دلتنگي و ابره
چاره ي من و تو صبره
چاره صبره واسه سهم نا برابر
من فقط يه گريه بيشتر دارم و يه خنده كمتر
واسه موندن بين چشمايي كه بي حوصله قهرن
انگاري كاسه ي زهرن
من فقط يه گريه بيشتر
من فقط يه خنده كمتر
اما يك دل دارم از جنس كبوتر
يه دل از جنس كبوتر
بين دستايي كه در حال قنوتن
بين دلهايي كه دنياي سكوتن
سهممو دادن به آسمون تنها
سهممو دادن به لاله هاي پرپر
من فقط يه گريه بيشتر
من فقط يه خنده كمتر
(( عبدالجبار كاكايي ))
فرصتي نمانده است ...
بيا همديگر را بغل کنيم
فردايا من تو را ميکشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است
اصلاً
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
که ميدود در دشتهاي دور
آن قدر که عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين...
زمين...
نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهايش را بشويد
در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت
---
گروس عبدالملكيان
تموم شد ترانه
به پايان رسيدم
اگر گريه كردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه
قلم را شكستم
به كنجي خزيدم
به ماتم نشستم
نوشتم سكوتو
صدا ميشنيدي
به هر خط شكستم
تو گفتي نديدي
مي تونستي از تب
ترانه بسازي
دلي رو كه بردي
دوباره ببازي
مي تونستي ماهو
به خوابم بياري
رو پيشوني شب
ستاره بذاري
اگر بي اجازه
تو شعرم نشستي
چرا دل بريدي ؟
چرا دل نبستي ؟
تموم شد ترانه
چشات غرق خوابه
سوال من از تو
هنوز بي جوابه
صداي قلب نيست ...
صداي پاي توست ،
كه شب ها در سينه ام ميدوي ...
كافي ست كمي خسته شوي ...
كافيست كمي بايستي ...
(( گروس عبدالملكيان ))

